اعتماد کیلویی چنده؟
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:30
اعتماد کیلوییه ؟ متریه؟ سایزیه؟ ... نمی دونم. ولی نه اینا مقیاس های بزرگی ان. اعتماد از باید با از مثقال کمتر مبادله بشه. خیلی گرونه. با یه چیزی ارزشمندتر از پول مبادله میشه اصلا. پس چرا ه انقدر مفت فروختش. خیلی مفت . وااااااااااااااااااااااااااااای باورم نمیشه. انقدر مفت. یکی دیگه یه چیزی می خره، ح...
واسه خود ه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:30
خدایا با اینکه اکثر مواقع مخاطبم تویی ولی این دفعه واسه خود ه بنویسم. شاید احمقانه است واسه کسی جایی بنویسی که هیچ وقت نمی خوندش. ولی چاره ای نیست.اشکال نداره اگه بهم آرامش بده من راضیم. همین که حرفم رو میزنم خوبه دیگه. مگه اونایی که به خودش زدم به کجا رسیده. مگه اونایی رو که شنیده چه قدر روش اثر دا...
8 صبح
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:30
سلام. صبح زوده. قبل هر کاری این صفحه رو باز کردم تا بنویسم. چون اگه نمی نوشتم انقدر حالم بد بود و بدتر میشد که قطعا تا شب مخم تعطیل بود. اومدم بنویسم با خدای خودم حرف بزنم. غر بزنم. حتی تو دلم سرش داد بزنم. بگم خدایا نمیشد احساس رو تو انسان تعطیل می کردی؟! خدایا نمیشه الان که خودم می خوام تعطیلش کنی...
تمام شدن من
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:30
حس میکنم دارم تموم میشم. شاید برای خیلی ها که از من به مراتب بدبخت ترن مشکلات من خنده دار باشه.البته یه چیزی هم هست دیگه. هر کی در حد خودشه مشکلاتش. اون داره ذره ذره منو آب می کنه. حالا دیگه مقدار این ذره ها روی هم خیلی زیاد شده. تحملش داره سخت و سخت تر میشه. ظرفیت منم داره کم و کمتر میشه. اون جای م...
آرامش گذرا
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:30
صلح و شادی ما دیری نپایید که دوباره آتشفشان فوران کرد. فقط 3 روز یه آسمون آروم بالای سرمون بود. باز هم به بهانه رانندگی کوبیده شدم. البته نه. این دفعه ایستادم. منم داد زدم. واسه بعدش بغض خفه ام نکرد. اما وقتی اومدم خونه،تو آیینه به خودم نگاه کردم چشمام مر از اشک شد. آخه تو آیینه دیگه اثری از اون دخت...
بی عنوان
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:30
فقط دلم خواست بنویسم. یه مدتی آرامش خوبی برقرار بوده. بعد ترکیدن بغضم و زدن حرفهام از تنهایی و فشاری که رومه قضیه بهتر شده. خدای من شکرت. می دونم که برای زندگی باید دلم رو صاف تر کنم. از بعضی کینه ها پاکش کنم. خودم پاکش کنم بدون دلیل خارجی. بدون اینکه دیگران اقدام کنن برای پاک کردن خطاشون. باید ببخش...
آغازی مدرن
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:37
سلام سلام به دنیای جدید. موجود جدیدی داره جای کاغذ و خودکار رو برام پر میکنه/ قراره پر کنه.امروز یهو به ذهنم رسید. خیلی وقتها شرایط نوشتن رو ندارم و این اذیتم می کرد. یا به دفترم دسترسی نداشتم یا چه می دونم احساس امنیت نمی کردم از نوشتن حرفهای مغزم. پیش خودم گفتم شاید وبلاگ بتونه کمکم کنه. کمتر احس
دل گرفته
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:37
نزدیک 1 ساله که ازدواج کردم اما هنوز نفهمیدم چرا وقتی می خوان آرزوی خیر واسه یکی کنن می گن ایشالا عروسیت !!! مگه مجردی چه اشکالی داره که باید بیفتی تو این همه دردسر و اعصاب خوردکنی. دورت رو شلوغ تر کنی اما تنهاتر بشی. دغدغه 10 تا چیز رو که تو خونه بابات نداشتی رو هم پیدا کنی. غصه 10 تا چیز دیگه رو ه
سکوت سنگین
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:37
سلام یه سکوت سنگینی داره سینه ام رو فشار میده. نمی دونم چرا با بازدمم نمی تونه بیرون بیاد.حس میکنم داره تو زندگیم صدای طوفان میاد. همیشه طوفان بد نیست. بعضی وقتها بعدش همه چیز عالی و زیبا میشه ولی اکثر وقتها ویرانی رو با خودش میاره. سر کلاف زندگی داره از دستم در میره. ریسیده میشه بدون اینکه من بافند
وای از این همه دغدغه
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:37
عنوانم اصل حرفمه. 1000 تا وای از این همه دغدغه. عامیانه بگم مخم داره سوت میکشه. بعضی وقتها احساس میکنم این همه دغدغه تو مغزم جا نمیشه. دارن با هم، هم پوشانی می کنن و روی هم میفتن. کار، پول، خونه، مسئولیت های قبلی که ناتموم مونده، زندگی این، زندگی اون و ... واسه بعضی هاش باید تصمیم هم بگیرم. که خیلی ...
ذهم پر از مشغله
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:37
حالم گرفته است. خیلی زیاد. نمی دونم چرا اینجوریه. چرا این همه دغدغه وجود داره. دیروز داشتم فکر می کردم شاید خیلی ها از بیرون منو ببینن قبطه بخورن. ولی خودم راضی نیستم. اصلا راضی نیستم. انقدر مغزم پر از مسائله مختلفه که تو هر لحظه به چندتاش همزمان فکر می کنم. کاش میشد یکی یکی حلشون کنم و برم سراغ بعد
بار سنگین
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:37
خدایا روی شونه هام سنگینی زیادی احساس می کنم. باری رو که چند سال پیش بلندش کردم الان وقتش رسیده بزارم زمین. تا نصف راه اومده. کمکم کن. مثل همیشه. کمکم کن به سلامت بزارمش زمین. هادی همرامه. خداییش این همراهیش کم نیست. کمتر همسری اینطوری هم قدم میشه ولی تهش من احساس تنهایی می کنم. انگار یه چیزایی هست
صبور باش. صبورتر
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:37
هی باید به خودم بگم. صبور باش دختر. صبورتر. دل گنده تر . با ظرفیت تر. با شعورتر. توانا تر. اما نیستم. اینا رو نیستم. از خودم هم راضی نیستم. خیلی احمق شدم. دیواری کوتاه تر از مامان گیر نیاوردم. نمی دونم چرا. انگار ارث ازش طلب دارم. بیچاره. دهنش رو باز میکنه. بهش می پرم. حتی خودم،خودم رو نمی بخشم چه ب
گره ها باید باز بشن
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:37
خوبی این دیجیتالی نوشتن اینه که هر جا اراده کنی می توتی بنویسی. هر جا دلت بگیره می تونی بنویسی و یکم آروم بشی. حتی اگه تو مترو باشی. اینش خوبه. تا اینجا کارها بد پیش نرفته. تا اینجا خدا کمکمون کرده. اما الان یکم قفل شده. نباید چشمام رو تو آیینه ناامید ببینم. هنوز خیلی زوده. باید تلاش کنم واسه بقیه ا