درد و دل یه روز تعطیل
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 15:34
دلم می خواد برم عکس های قدیممون رو نگاه کنم. حیف که لپ تاپ خونه نیست. میگم شاید چیزی تو اون عکس ها پیدا کردم. دلیلی برای عاشقی، دلیلی برای یکدلی و درک. تو حال و روز الان دیگه انگار هیچی نیست جز تنهایی
خدایا کمکم کن
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 15:34
چند روز پیش می خواستم بیام بنویسم که روزهای خوب و آرومی از نظر جو خونه داره سپری میشه،چون جو کار که خیطه حسابی. اما تا اومدم به خودم بجنبم و بیام بنویسم دوباره روز از نو شروع شد. نمی دونم کجای کار انق
عروسی هم بود عروسی های قدیم.شاد و سرخوش
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 15:34
دیشب رفتیم عروسی,,. عروسی,, پسردایی عزیز و دوست داشتنی ام. هرچند اصلا خوش نگذشت به خاطر حواشی. بدتر از اون دعوای شب این سارای دیوونه بود که آبرو نذاشت تو آشنا و فامیل بعدشم کلا گند زد به اعصاب همه. جدا ع
شب بهاری
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 15:34
نتونستم بمونم خونه. با ه یکم حرف زدم، فکر میکنه من ازش همه چیز رو مخفی میکنم. نمی دونم چرا. من که از دیروز جلوش دارم با صدای بلند با همه حرف میزنم و همه چیز رو میگم. چرا چنین فکری میکنه.علم روانشناسیم
شرمنده ام جوانی
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 15:34
شرمنده, ام جوانی,، چه تلخ می گذرانمت نمی دونم من باید شرمنده, روزگار باشم، یا اون شرمنده, من. ولی دلم می خواد بگم حق من بیشتر از این بود. روز به روز مشکلات و دغدغه های این کار لعنتی بیشتر میشه. استرس کشن
مسافرت کوفتی
-
تاریخ: 1397/9/8 ساعت: 15:34
واااای چه قدر داستان دارم برای تعریف کردن. واااای چه قدررررر دلم پره. کاش چشمام هم می تونستن حرف بزنن و این همه بار غم رو بریزن بیرون. مثلا تو تعطیلاتیم و مسافرت,. دلم می خواد فریاد بزنم. خدایا من دلم
اولین نوشته 1397
-
تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 15:40
زندگی پر از طنابهای گره خورده ای که به هم پیچیدن. هر لحظه باید گره پیش رو رو باز کنی و بقیه طناب رو بکشی، غافل از اینکه گره بعدی کجاست. فکر کنم طناب هر کسی با دیگری فرق داره. واسه بعضی ها درست به هم لول شده و گره چندانی نداره. واسه بعضی های دیگه شاید خودش گره نداشته باشه اما آماتوری خودشون موقع باز ...
مرور
-
تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 1:58
کلی نوشته بودم. نمی دونم چرا پاک شده و ثبت نشده. دوباره هم نمی تونم بنویسم. چون من هر چی همون لحظه از دلم میاد رو می نویسم. ولی از گذران عمر نوشته بودم. از جوونی که داره میره و به میانسالی نزدیک میشم. از اینکه در پیری افسوس این روزها رو نخواهم خورد. از اینکه چه قدر به پوچی نزدیک و نزدیک تر میشی، وقت...
من و دیوار
-
تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 1:58
وای امان از زبون. چرا هر چی سعی میکنم نچرخه بازم نمیشه. بازم یهو به صدا در میاد. باباجون نمی دونم چه جوری حالیش کنم فقط واسه دل خودم حق داری حرف بزنی. جان هر کی دوست داری به صدا در نیا. چون بعدش فقط و فقط کنف میشی. من:دو - سه تا جمله گفتم. اون : بازی با موبایل من : می خوای حرف نزنم اون: نه بگو. چه د...
بیشتر از دو روز خوش به ما نیومده. دلخوشی کنتور میندازه
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:57
بعد چند روز فکر و خیال و غصه خوردن روز جمعه یهو بغضم ترکید. هر چی دلم خواست گفتم. گفتم که چه قدر آدم بی معرفتیه و چه قدر از کار کردنش کنارش ناراحت و پشیمونم. کلی هم گریه کردم. دیگه حفظ غرورم برام ممکن نبود. داشتم خفه میشدم. آهان ،البته دوباره با لحن توهین آمیز باهام حرف زد که یهو ترکیدم. بعد اون همه...
دنیای دیگر
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:57
دلم دنیایی دگر رو می خواهد. دنیایی بدون دل شکستن، بدون ضدحال، بدون دلخوری، بدون بغض. کجاست این چنین دنیایی؟!!
رویای دست یافتنی
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:57
یه سفر خیلی خوب رفتیم. تالاب میانکاله و بعد 2 روز زندگی در وسط جنگل. چه قدر خوب بود. بی خیال همه چیز. می تونستی راحت نفس بکشی. وسط بوته های وحشی تمشک بدویی و بچینی و بخوری. لابه لای اونها دستت رو دراز کنی و از بالای درختهای جنگلی انار، یه انار کوچیک اما با دانه های قرمز و آبدار بکنی و بخوری. وسط این...
هوای سرد_زیر پتو
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:57
شب سردیه. حال و هوای زمستونی. من با موبایلم زیر پتو هستیم. تنهای تنها. فقط صدای بلند تلویزیون تو حال سکوت این شب سرد رو داره میشکنه. بعد یه دورهمی خوب تو رستوران کلاسیک تو ماشین بازم بحث... این دفعه من شروع کردم. خواسته همیشگیم: همه چیز زندگی رو جلوی همه نگو. من دلم نمی خواد ملت بدونن دقیقا انقدر حق...
سکوت
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:57
سکوت بارها و بارها با کلمات مختلف ازم خواستی ساکت شم و من چه کودکانه باز دلم خواست باتوحرف بزنم، بحث کنم و یا بخندم. و حالا تصمیم سکوتی را دارم که با روح من عجین نیست. + نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۶ساعت 9:38  توسط |
?
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:01
اولش فکر میکردم آرومم. دلم قرص و مطمئنه. اما انگار یه چیزی داره تو دلم بیدار میشه. تازه یه حسی داره بهم تشر میزنه که آرومی یا رد دادی؟؟ شاید داستان یه همکار انقدر عجیب و سنگین نبود. اما این دفعه درست مثل داستان های مجله ها است. همون چیزهایی که بارها و بارها خوندم. از خودم پرسیدم چطوری می تونن ؟مگه م...
کجاست ثانیه های بی دغدغه
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:01
واقعا یه یه سیب رو میندازی بالا 100 تا چرخ میزنه تا بیاد پایین. روزهای عمرم سپری میشن و هر کدوم رنگ خودشون رو دارن. گاهش روشن و شاد و شفاف و گاهی تیره و تاریک. بازم خدا رو شکر. اره خدای من. ازت سپاسگزارم. به خاطر فهم و درایتی که بهم دادی. به خاطر قلب بزرگی که بهم دادی. شاید دیگران قدرش رو ندونن اما ...
خط ممتد زندگی
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:01
امروز شنبه است و تعطیله. و من بیکار و علاف تو خونه روی تخت درازکش، دارم می نویسم. به ظاهر تعطیلات خیلی خوبی بود. شنبه که تعطیله. انگار بهترین حالت ممکنه. اما تقریبا به بیهوده ترین و پوچ ترین حالت ممکن داره سپری میشه. دیشب که یه عروسی بی نمک مدل مسجد که خانم و آقا جدان باید می رفتیم. اینم الانمونه. ق...
خفقان بغض
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:01
اگر 1000 بار بنویسم مجرد زندگی کردن بهتر از متاهل بودنه کمه. اگر 1000 بار بنویسم ازدواج کار اشتباهیه کمه. خیلی کمه. اگر 2000 بار به افراد مجرد بگم خوش به حالتون بازم کمه. به زور تونستم این بغض لعنتی رو جلو همه قورت بدم. لبخند تلخی رو صورتم خشک کردم تا مامان و بابا از حال دلم باخبر نشن. ولی دیگه دارم...
صبح پر از ...
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:01
فقط اینجاست که می تونم پناه بیارم تا صبح کله سحر جلو مامان حال و روزم رو لو ندم. کاش مامان می رفت بیرون،من تنها میشدم. یه دل سیر گریه میکردم تا این دلم سبک بشه و با این بغض تو گلوم مجبور نباشم برم تو شهر دنبال کارهام. نمی دونم من این وسط لایق خوشبختی نیستم یا اون؟شایدم هر دو. ظاهرا مشکلی نیست اما عم...
تنهایی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:30
وای تکنولوژی داره همیشه همراهم میشه. صبح جمعه،تو پارک،صدای آب حوض،روی صندلی تاپ شو،می تونم بنویسم. حس خوبیه. حس آرومیه، یه نسیم عالی زیر شالم میپیچه و لابه لای موهای خیسم می چرخه. مدتها بود به این آرامش تنهایی نرسیده بودم. زیاد حس تنهایی رو داشتم،زیاااااااااد. ولی بدون آرامش. چه کار خوبی کردم خونه ن...