اولش فکر میکردم آرومم. دلم قرص و مطمئنه. اما انگار یه چیزی داره تو دلم بیدار میشه. تازه یه حسی داره بهم تشر میزنه که آرومی یا رد دادی؟؟ شاید داستان یه همکار انقدر عجیب و سنگین نبود. اما این دفعه درست مثل داستان های مجله ها است. همون چیزهایی که بارها و بارها خوندم. از خودم پرسیدم چطوری می تونن ؟مگه میشه همسر آدم با .... آره. الان میبینم که میشه. و من برخلاف تمام ادعاهای گذشته خاموش و ساکت موندم و فقط نگاه کردم. نگاه کردم و فکر کردم. به روزگار سیاه و ناعادلانه زندگی. به اینکه به زور باید بخندم به این همه تلخی. بعضی از فجایع زندگی انقدر بده که بخوای هم روت نمیشه به هیچکس بگی. وقتی هم که سکوت میکنی آدمها گستاخانه تر تز قبل ادامه میدن و می تازند. خدایا چرا از هر دست میدم از اون دست نمیگیرم؟؟؟؟ بعضی وقتها حس میکنم قلبم داره می لرزه ولی محلش نمیدم. میگم خودت رو آروم کن. چون امکان توجه به دلیل لرزشت ندارم. اگه بهش توجه کنم خیلی چیزها نابود میشن. اولیش غرور خودمه.
خیلی چیزها دارم میبینم. خیلی چیزها دارم میشنوم. بدتر از همه اینا خیلییییی چیزها دارم حس میکنم. ولی میگم نبین. نشنو . حستم خفه کن.
شرمنده خودم هستم که تو زندگی مثل توپ قل خوردم.
برچسب:
نویسنده: لیلا رستگار
تاريخ: جمعه
31 شهريور
1396 ساعت: 0:01