روزهای عادی زندگی
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 18:54
روزهای عادی زندگی دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ | 14:0 | - چند ساعت تو مغز خودم پرسه زدم بلکه آروم بشم و برگردم به زندگی عادی کاری. اما موفق نبودم. نمی دونم چرا از دیروز بهم ریختم و در زمان حاضر بدتر هم شدم. دلم می خواد کار نکنم. خیلی دلم می خواد. برعکس قدیمام که واسه خودم کار و مسئولیت می تراشیدم، الا...
کاش زندگی یکبار نبود
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 18:54
کاش زندگی یکبار نبود. دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ | 13:33 | - آدم تو بار اول زندگی، تاره یاد میگیره محکم پای خواسته ها و آرزوهاش واسته. تجربه میکنه که اگر از رویاهای خودت دست بکشی، هیچ کس قرار نیست ازت تشکر کن. هیچ کس حاضر نیست بفهمه تو برج آرزوهات رو که برای هر طبقه اش کلی زحمت کشیده بودی، با چه فشاری خ...
رخوت و گیجی
-
تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 16:56
گاهی اشتباه پشت اشتباه! درماندگی و بی انگیزگی ! من و این حجم از احساس تنهایی!
بهمن ماه هزار و سیصد نود و نه
-
تاریخ: 1401/4/4 ساعت: 15:30
هزاری هم که با خودت حرف میزنی فایده نداره. باز همه چیز خوره روح و مغزت باقی می مونه. واسه همین یهو پریدم ولب تاپ رو باز کردم. انگار باید حرفهات جایی ثبت بشه تا دیگه انقدر نشخوارشون نکنی. باز ما در یک مرحله بحرانی از تصمیم گیری هستیم. ادامه یا قطع کار فعلی؟ اما من ارام تر از شرایط های منعدد بحرانی قب...
1400
-
تاریخ: 1401/4/4 ساعت: 15:30
و اینم از اولین دلنوشته تلخ امسال: 1400با قلبی آکنده از غم و چشمانی اشکبار می نویسم خوب نوشتم. نه؟ حداقل از دیروز یه لبخند آروم رو صورتم نشست.دیروز رفتیم کوه. ما با دوتا مغز آشفته و درگیرمون. 4 تایی. اولش هوا خوب، منظره خوب، نسیم خوب، آفتاب خوب، بهار خوب ... بود، اره همه چیز خوب بود. حتی چیزهای ساد...
تو رو راهت ندادن که نرفتی
-
تاریخ: 1401/4/4 ساعت: 15:30
می خواستم فقط عنوان رو بنویسم و تمام. خودش بس بود برای همه داستان. ولی دلم می خواست حرف بزنم. شاید کمتر قلبم بسوزه. می سوزی وقتی میبینی انقدر بی معرفتی رو.دیروز با دیدن ایمیل اکسپت اولیه فاند دوره بین المللی مدیریت زنان کارآفرین خیلی ذوق کردم. ذوق با کمی استرس مصاحبه انگلیسی برای مرحله دوم. تلفن رو ...
اولین نقطه تغییر، خود آدم باید باشه
-
تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 22:39
امروز که اومدم سراغ نوشتن، فقط دلم نگرفته. ذهنم هم خیلی آشفته است. وضعیت کار خیلی برام مبهم شده. ادامه راه تو همین مسیر؟ توقف این مسیر؟ شروعش جای دیگه و تو یه مسیر دیگه ؟؟... می تونم همین طور به پرسش
دو روی سکه
-
تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 22:39
در یک لحظه همه چیز می تونه عوض بشه. صبح از خواب با لبخند و خوش بیدار بشی. با شادی صبحانه بخوری و راهی سرکار بشی. یهو سر مساعده و وام کارگرت دعوا میشه. من دراین شرایط همیشه آدم بده هستم و اون در ا
ترمز
-
تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 7:01
در چند قدمی تصمیم جدید کاری ترمز رو کشیدم. نمی دونم چه قدر درست تصمیم گرفتم ولی یه جایی باید بگم من نمی خوام. ه بازم تصمیمات ریسکی جدید برای کار گرفته که باز به منم وابسته است. به صورت خود به خود همرا
گیجی
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 2:26
این دفعه با حال و هوای نسبتا جدیدتری می خوام بنویسم. طبق معمول بعد یه عالمه وقت اومدم که بنویسم. دلم نگرفته مثل خیلی از دفعات قبل. اما گیجم، خیلی گیج. زندگی چه قدر رنگ داره. هیچ مداد رنگی فکر نکنم بتو
شغل سیاه
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 2:26
اوووووووووووووووووووووف که این درگیری های ذهن تمومی نداره. زندگی روزهای عادی خودش رو با سرعت طی میکنه و ما گاهی حس هویج بودن توش بهمون دست میده. خود زندگی داره خوب میره جلو اما قسمت کار نه. اصلا خوب ن
عشق را در پستوی خانه .....
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 2:26
مرگ به ما خیلی نزدیکه. نزدیکتر از صدای نفس هامون. وقتی بهش فکر میکنم دلم می خواد همه رو ببخشم و همه ثانیه های مانده رو زندگی کنم. به معنای واقعی زندگیشم کنم. اما افسوس که حتی در اون ثانیه ها، بقیه حس
دلی که میگیرد
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 2:26
گاهی برای دل گرفتن هم دلیلی وجود ندارد و هم خوب که فکر میکنی 10 تا دلیل پیدا میکنی. آخرش نمی فهمی اینا واقعا دلیل هستند یا بهانه ای برای اینکه در لاک قربانی فرو بروی. ولی حتی اگر دومی هم درست باشه چی
چهره خسته در آیینه، منم ؟
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 2:26
چه کسی از آشوب این دل من خبر داره ؟!!! دلی که توش غوغاست. دلی که انگار تلاطم یه دریای طوفانی و مواج رو با خودش یدک میکشه و نفسی که خیلی سنگین میره و میاد. یه جورایی دوباره انرژیم رسیده به ته خط. قشنگ
تلنگر
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 2:26
گاهی یه خبر غیرمنتظره تبدیل میشه به یه تلنگر بزرگ. یه مشت خاطره یادت میاد. یه خروار تلاش یادت میاد و پایان هر کدوم برای یک ثانیه، لحظه حال میاد جلوی چشمت. با خودت می گی چی قرار بود بشه و چی شد؟!!!! صب
روزمرگی
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 2:26
چه قدر کارم بده که هر وقت دلم گرفته میام و می نویسم. واسه اون لحظه خوبه ها. اما یک آرشیوی می مونه از نگرانی و اندوه. این جاش بده. باید بپذیرم که زندگی کلا تیره نیست.اما دیگه کاریش نمیشه کرد. نوشتن تو
عاشقی نکن
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 2:26
اگر روزی بچه داشته باشم در گوشش زمزمه خواهم کردعاشق نشوعاشق نشوبه قلبت به وجودت اجازه عاشقی ندهعاشقی تورا از تو خواهد گرفتعاشقی سوی چشمانت را میگیردعاشقی پرده گوشت رو می دردعاشقی سلولهای آگاه خاکستری
غرغر روزانه
-
تاریخ: 1398/11/26 ساعت: 2:26
می خوام دوباره بنویسم. فقط دلم خواست بنویسم که سبک تر بشم. نمی دونم چه حکمتی داره. یه صفحه اگه بنویسی اثرش انگار 10 برابر اینه که با یه نفر یک ساعت حرف بزنی. تازه اگه اون یه نفر رو پیدا کنی بعد از کش
رنگ زندگی این روزها
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:56
استرس، اضطراب، ناعدالتی، زور و سکوت، صدای فریاد زور و ستم، نا به جا بودن جایگاه ها، ندیدن موقعیت ها، نفهمیدن نیت ها، گیجی و سردرگمی، به بیراهه رفتن، پشیمونی از قدم های مثبت، ندیدن نتیجه کار و .... دیگه شدن رنگ زندگی. دیگه شدن ماهیت زندگی. باید باور کرد این دنیا رو با این رنگ های تیره و کدر و زشت و ت...
درد و دل همه طرفه
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:56
من محکومم به سکوت. ذره ای از حرفهایی که خودم فقط محرمشون بودم رو به ه زدم. اشتباه بزرگی بود و باید آویزه گوشم باشه. البته الان یادم اومد که به یه نوع دیگه من این تجربه رو قبلا داشتم. من هرگز نباید بین